خانه / مطالب / ابن سینا

ابن سینا

«أن للعارفین مقامات و درجات یخصون بها و هم فی حیاتهم الدنیا دون غیرهم. فکانهم وهم فی جلابیب من أبدانهم قد نضوها و تجردوا عنها إلی عالم القدس و لهم أمور خفیه وامور ظاهره …» (دفتر عقل و آیت عشق ، ج۱ ، ص۱۶۱)

عبارات شیخ می گوید انسانهای ممتاز، عارف، کأنهم فی جلابیب من أبدانهم. جلابیب جمع جلباب است به معنی لباس پوشش، ملحفه. در واقع تو گویی بدن  ایشان  پوششی برای روح مجرد آنان است.روح همان حقیقت عقل و ادراک است. انسان بدن کثیف، لطیف، ألطف، لطیف و فالالطف دارد اما در مقام بالاتر ادراک است. ابن سینا توصیف زیبایی از عرفا می کند، می گوید یخصون بها یعنی عرفا افراد مخصوصی در میان مردم  هستند که بدنشان برایشان جلباب است و خلاصه کلام این است که از مشاغل پراکنده و تفرقه آور و غیر الهی خود را منزه کرده اند.این افراد صدای ملکوت را می شنوند. فیلسوف و عارف ما هزار سال پیش این سخن را گفته است. مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی گفته است که انسان وقتی صدای هستی را می شنود که همه چیز ساکت باشد .این نشان می دهد انسانها هر کجا که باشند اگر بخواهند گاهی می رسند. عرفا کسانی هستند که ضمن اینکه این بدن را دارند اما از عالم تفرقه فاصله گرفته اند و به عالم جمع رسیده اند. این عالم، عالم تفرقه است به این معنی که انسان با حواس محسوسات را درک می کند خود این حواس متعدد و محسوسات هر یک از آنها متعدد تر است مثلا با چشم دیدنی ها را می بیند ، با گوش، شنیدنی ها را، با لمس بساویدنی هارا و … . این در حالیست که خود دیدنی ها ، شنیدنی ها و بساویدنی ها و … نیز خو دارای تنوعند. اینها همه متفرقاتند. عالم، عالم تفرقه است. اما در عین پراکندگی اتصالی آنها را به هم مربوط می کند و آن اتصالی است که در فقدان او عالم نخواهد بود. مادام که انسان در مرتبه متفرقات باشد در مرتبه جمع نیست. درون انسان موازی این عالم است یعنی به واقع همین عالم درون انسان نیز هست و انسان مادام که به متفرقات اشتغال دارد از مرتبه جمع دور است. هر قدر بتواند از این تفرقه به سوی جمع فاصله بگیرد به عبارت دیگر از کثرت دور و به وحدت نزدیک شود نیرومندتر می شود تا به یک امر وحدانی محض که وحدت حق تبارک و تعالی است برسد در آن حال است که شخص سالک امور غیبی را می شنود و می بیند. به گفته شیخ امور خفیه بر انسان آشکار می گردد.marefat-10-Aban-1392

انسان بالذات کمال طلب است و از هنگامی که متولد میشود در جستجوی کمال است. انسانها کمال را در امور متنوعی میبینند : مال، مقام و… . واقع امر این است که این امور اموری زود گذرند در حالی که کمال مربوط به امری است که فنا نمی پذیرد. حتی امری که نسبتا هم فناپذیر نباشد کمال نیست. کمال در جاودانگی است . به همین دلیل است که انسان به هر امری جز این که آن را کمال پنداشته ولو با تلاش و زحمت بسیار دست یافته باشد راضی نمی گردد. و در آن مرتبه باز هم مرتبه بالا تری را مطالبه می کند. رضایت انسان تنها در جاودانگی است و تنها در جاودانگی است که طلب مرتبه دیگر مرتبه بالاتر نیست بلکه بازگشت به مغاک بدبختی است.

انسان کامل کسی است که به جاوداگی میرسد. و رسیدن به جاودانگی با رفتن از کثرت به وحدت ، عبور از عالم تفرقه و رسیدن به عالم جمع و رسیدن به وحدت محض ، وحدت حقه حقیقیه میسر است. اصل عالم وحدت است و وحدت است که منشا کثرت است. و این وحدت، وحدت عددی نیست. و کمال و جاودانگی رسیدن به چنین وحدتی است.

نکته ای که در اینجا مطرح است آن است که هیچگاه نبوده است که عالم از وجود انسان کامل تهی بوده باشد تا جایی که حتی عالم به وجود انسان کامل بر پاست. و به حسب روایات «لو لا الحجه لساخت العرض بأهلها». و منظور از حجت حجت بالغه حق یعنی انسان کامل است. گو اینکه ممکن است این حجت ظاهر بر انظار یا که غایب و ناشناس از نظرها باشد. همه حکما و همه ادیان بر نظریه انسان کامل باور دارند. اما پرسش این است که با وجود انسان کامل آیا تاکنون جامعه کامل داشته ایم؟

 تاریخ چنین نشان نمی دهد. برخی چون افلاطون نظریه مدینه فاضله را پیش کشیده اند [ اما رسیدن به آن را بعید دانسته اند] اما برخی معتقدند با ظهور ولی کامل حق (إن شاء الله) تحقق آن ممکن است. هر آرمانی روزی به وقوع می پیوندد. به هر صورت انسان کامل همیشه بوده اما جامعه کامل به گواه تاریخ تا کنون نبوده است. ابن سینا درباب انسان بسیار سخن گفته است . درباره انسان کامل مقامات العارفین را می نویسد و برهان صدیقین را مطرح می کند اما در باب مسئله اجتماعی انسان بسیار کم سخن گفته است. تو گویی تحقق جامعه آرمانی را بسیار بعید می دانسته است.

{فراخنای سخن ابن سینا این است که می گوید همین انسانی که در جسم خویش پنهان است ؛ فی جلابیب من أبدانهم همین انسان در ملکوت اعلی هست یعنی آن عالم غیبی که از آن بحث شد در باطن همین انسان است. بستر این سخن کلام حضرت مولا است که می فرماید:

«صحبوا الدنیا بأبدان و أرواحها معلقه بالمحل الأعلی که همان حجت بالغه است که فرمودید و دعاه إلی دینه وا شوقا ألی رؤیته}

 در توضیح تصویر انسان کامل ؛ صحبوا الدنیا بأبدان می گوییم که او با بدن خود در میان اجتماع و مردم است و مانند مردم زندگی میکند اما همینطور که میان مردم است در ملأ اعلی هم هست. اما انسان کامل چگونه هم در اینجا و هم در ملأاعلی حاضر می تواند باشد؟ پاسخ این است که انسان کامل با همین خواص جسمانی و شهوانی و همین خواسته ها و تقاضاهای نفسانی در عالم خیال در عالم خیال است، در عالم وهم در عالم وهم است و در عالم عقل که ذو مراتب است در همه مراتب تا به ملأاعلی حضور دارد. ملأ یعنی پر یعنی وجود انسان هر عالمی را پر می کند. به این ترتیب هیچ عالمی از عوالم متصوره نیست مگر اینکه انسان در آن حضور دارد. این عوالم با عوالمی که دنیای امروز غرب زیر عنوان عوالم ممکنه از آن سخن می گوید تفاوت دارد. و منظور آنها عوالمی است که در عرض هم قرار می گیرند و در آنجا این پرسش مطرح است که یک عالم یا چندین عالم در عرض هم داریم. عواملی که ما از آنها سخن می گوییم در طول یکدیگر قرار می گیرند. به این ترتیب که از عالم حس به عالم خیال ، از عالم خیال به عالم وهم و از عالم وهم به عالم عقل و از عالم عقل به اطوار عقل که نامتناهی است بهمین ترتیب عوالم لا یتناها درطول هم بالا می رود. به تعبیر دیگر در تمام عوالم ملک ، ملکوت ، جبروت و هاهوت انسان کامل حضور دارد. و به یک تعبیر اگر انسان نباشد عالم نیست. به عبارت دیگر عالم و انسان متلازمند.

عالم مختصِ به انسان است و هیچ موجود دیگری عالم ندارد و انسان بدون عالم انسان نیست. انسان در عالم حس عالم حسی ، در عالم خیال عالم خیالی ، درعالم خواب عالم خواب ، در عالم وهم عالم وهم ، در عالم عقل عالم عقل ، در عالم هاهوت و جبروت عالم هاهوت و جبروت دارد و معنی خلافت اللهی انسان در همین است. یعنی همانطور که حق تبارک و تعالی در همه عوالم حضور دارد انسان هم چون خلیفه اوست در همه عوالم حضور دارد. به این ترتیب هیچ عالمی از حضور انسان تهی نیست. تا مقام ذات عالم بدون انسان نداریم. و این مسئله از وسعت گستره حضور انسان حکایت می کند . درک این مسئله برای انسانهای غیر الهی دشوار است . به این معنی که انسانی که در مقام حس باقی مانده و از مرحله خیال عبور نمی کند نمی تواند عوالم فوق را درک کند. بنابراین انسان در همه عوالم حضور دارد و نکته شگفت این است که همانطور که انسان با عالم توأم است ، انسان بدون عالم نیست و انسان همیشه عالم دارد و به تناسب تعالی خود عالم متعالی متناسب با خود را دارد.

انسان ، عالم ناسوتی را که أسفل عوالم است از سویی با تلسکوپ تا کهکشان هایی که با او فاصله های نوری دارند واز سوی دیگر با میکروسکوپ در عالم ذرات تا جاییکه بیش از آن نمیتوان پیش رفت ، پیش رفته و آن را درک کرده و توضیح داده است. در اینجا این پرسش مطرح است که آیا  انسان جزء این عالم است؟ آیا جزء بما هو جزء کل خود را می فهمد؟ جزء کل را می فهمد یا جزء کل خود را؟ عالم کل است و ما جزء  عالم هستیم چگونه است که عالم را می فهمیم؟ پاسخ این است که ما از عوالم بالاتریم از آنجا که ما عالم را می فهمیم. اگر فقط جزء عالم بودیم از آنجا که جزء کل را نمی تواند بفهمد نمی توانستیم عالم را بفهمیم. البته از جنبه حیوانی چندان که یک پشه ، ما نیز جزء این عالم هستیم اما عقل از آنجا که می تواند بفهمد که عالم را که کل است می تواند ادراک کند نتیجه میگیرد که انسان از حیث بدن در عالم واز آن حیث که دارای نفس ناطقه است از او بالاتر است. وبه تبع دارای مراتب متعالی تا ملأ اعلی است ؛ یعنی من از عوالم بالاتر هستم به همین جهت عوالم را می فهمم.

درباب امور خفیه وامور ظاهره باید خاطر نشان کرد که برای انسان کامل امر خفی وجود ندارد همه امور بر او ظاهر است زیرا که انسان کامل به همه عوالم احاطه دارد. با این مقدمه امور خفیه درباب انسان های ناکامل محل موضوع است. از سوی دیگر امور مرموز لازمه زندگی هستند چه در صورت صاف و شفاف بودن زندگی هنر بی معنا بود. زیرا که کار هنر کشف امور مجهول است.

علوی بودن شیخ الرئیس در اندیشه، افکار و آثارش آشکار است. کلامی از او درباره رئیس اولیا، حضرت مولا علی(ع) چنین است که می گوید حضرت امیر(ع) بین الاشخاص،  بین الصحابه کالمعقول بین المحسوس. فیلسوف می تواند به این زیبایی سخن بگوید؛ یعنی نسبت حضرت مولا(ع) با اشخاص هم عصر خودش و بلکه با همه اشخاص، نسبت معقول به محسوس است. حس أسفل درجه ادراک و عقل أعلی درجه ادراک است با تبیین این فاصله می توان به این نتیجه رسید و پرسید که آیا کسی که در مرتبه حس مانده است و از مرحله خیال بالاتر نرفته و به عالم معقول راه پیدا نکرده است، آیا می تواند امر معقول را درک کند؟ واکنون که حضرت مولا (ع) کالمعقول بین المحسوس است اگر کسی عقل کامل نداشته باشد می تواند حضرت مولا(ع) را بشناسد؟ از همین جا روشن است که ادعای شناخت حضرت امیر چه مایه دشوار است :

تو به تاریکی علی را دیده ای      زین سبب غیری بر او بگزیده ای

شب علی دید و به نزدیکی دید      گرچه او نیز به تاریکی دید

مطلب دیگر آن است که ابن سینا در انبوهی فلسفه خود با قرآن بسیار مأنوس است و از میان آیات کریمه آن آیه نور را انتخاب کرده و بر آن تفسیر نوشته است. دلیل آن این است که شیخ نورانی است نوری که الظاهر بالذات ، المظهر للغیر؛ چیزی که بالذات روشن است و غیر خود را روشن می کند و نور حسی از پایین ترین مراتب وجودی آن است. ابن سینا خداوند را نور میداند  همانطور که حضرت حق تبارک و تعالی درباره خود گفته است؛ «الله النور السموات و الارض». شیخ الرئیس از واجب الوجود که متشرعین  و متکلمین ازآن سخن میگویند نیز سخن گفته است اما آن را چون همه أسماء و صفات دیگر حق تبارک وتعالی أسفل نور و از لوازم حق تبارک و تعالی  می شمارد.

با این وصف جای این پرسش است که آیا می توان ابن سینا را یک ارسطویی بشمار آورد؟….

اساس تفکر ابن سینا، نور ازلی است. همان نوری که در ایران باستان مطرح بوده است. ابن سینا متوجه این حکمت بوده است. به این ترتیب او یک حکیم خسروانی است . حکمت خسروانی یا حکمت خالده همان است که در ایران باستان بوده است و ابن سینا متوجه این حکمت بوده است. این حکمت مقابل حکمت یونان قرار دارد.

سفیر یونان درسخنانی که در مراسمی از مراسم های روز جهانی فلسفه در انجمن حکمت و فلسفه ایراد  نمود در روشن کردن جایگاه ایران و ابن سینا گفته است مسیحیت از یونان در جهان پراکنده شد واسلام بواسطه اندیشه های ابن سینا از ایران.

 شیخ، فیلسوف است ولی منافاتی نیست  که اندیشه های فلسفی به ترویج اسلام کمک کرده باشد. بسیاری از اندیشمندان بزرگ مغرب زمین حتی آکوییناس که بزرگترین قدیس جهان مسیحیت بعد از آگوستین است در کتاب جامع الهیات (ثوماتئولوجیا) خود بارها از ابن سینا نقل قول می کند برای او احترام قائل است و مرید او است.

{ایشان خداوند را نور می داند؛ همان «الله النور السموات و الارض» را تفسیر می کند . خداوند آسمانها و زمین را روشن کرده است اما «تنزه من کل» یعنی از هر نوری که تصور کنید منزه است} یعنی همان که سهروردی نورالانوار می نامد.

{ ابن سینا به سبب تفکر شیع و فشاری که در آن روز بر تفکر شیعی حاکم بوده است به ابن کاکویه اصفهان نزد علاء الدوله که اورا مشتاق حکمت می یابد می رود در انجا پس از حکم مهدورالدم بودن شیعه و حمله مسعود غزنوی ،مسعود غزنوی در اولین کار آثار شیخ را به آتش می سپارد کتاب الانصاف نیز د میان آن آتش سوزی میان می رود }

از آنجا که تفکر شیعی با تفکر عمیق آمیخته است آنانکه با تفکر عمیق ستیزه می کنند مقابل تفکر شیعی نیز می ایستند. امروز بعد از هزار و چهارصد سال آنانکه با تفکر مخالفت دارند واذهانی  سطحی و منجمد دارند خود را مدافع اسلام می دانند در حالیکه به واقع اسلام از جانب همین گروه در خطر است.

در باب حدیث «الحکمه الضاله المؤمن» که علاء الدوله ازشیخ پرسیده است معلوم می شود که سلطان بدرستی معنی الضاله را در نیافته است وبه گمان آن را امری گمراه کننده دریافته است درحالیکه معنی درست آن گمشده است که بعد شیخ به او می گوید که گمشده تو نزد من است.

امروز که در دنیای پیشرفته زندگی می کنیم باید بیشتر به احیای اندیشه های ابن سینا که هنوز هم زوایایی از فکر او مغفول مانده بپردازیم که متأسفانه کمتر بدان توجه می شود. شیخ عمری کوتاه و مشکلاتی فراوان داشت که اگر فراغتی می داشت و عمر بیشتری آثار گرانبهای بیشتری از خود بر جای می گذارد.

{ابن اثیر می گوید در حمله مسعود غزنوی ایشان در اصفهان شهید شد}

  برخی چنین گفته اند و حتی فردی قائل است که قبر او هنوز هم در اصفهان است اما مشهور آن است که شیخ در همدان وفات کرده است.

با تشکر از دوستان وب سایت ابن سینا

(جلسه ۱۰ آبان ۹۲ برنامه معرفت) متن این برنامه به همت یکی از دوستان همیشه همراه ما «خانم سیاس» به صورت متن پیاده شده است که از ایشان تشکر می کنیم.

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

کلیه ی نظرات رسمی و مواضع علمی و فرهنگی جناب آقای دکتر اسماعیل منصوری لاریجانی از طریق این وب سایت اطلاع رسانی می گردد.
اجرا و پشتیبانی فنی: بهینه وب